تبليغاتX
موفــــــــــقیت

موفــــــــــقیت

به جای آنکه به تاریکی لعنت بفرستید...یک شمع روشن کنید...:-×

موفقیت یک مسیر است نه یک مقصد...

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 19:57  توسط یلــدا م 

توجه توجه!!!!!!!

سلام دوستای گلم ازاین پس در این سایت فعالیت مکنم بهم سر بزنید

به امید دیدار

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 14:32  توسط یلــدا م  | 

تعطیل شد

سلام دوستان


 تعطیل شد


+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 14:13  توسط یلــدا م  | 

ما سزاوار عشق و احترام هستیم...

 

دوستای خوبم سلام

تا جایی که می تونین این جمله رو برا خودتون تکرار کنین که :

ما سزاوار عشق و احترام هستیم....

بیاین به خودمون  اهمیت بدیم برای خودمون ارزش های زیادی قائل بشیم...

درون همه ی ما انسان ها عشقی وجود داره که واقعا زیباست...باید ارزش های خودمون رو بشناسیم و قبول کنیم که سزاوار بهترین ها هستیم...

نقطه ضعف های خودتون رو فراموش کنین و به زیبایی هاتون فکر کنین...

احساس حقارت رو برای همیشه کنار بزارین...

زیبایی افراد رو در ظاهرشو جستجو نکنین ، زیبایی ها در درون و نفس ما انسان هاست...

مامانم میگه : یلدا وقتی دختر بدی میشی و گستاخی میکنی احساس میکنم زشت ترین دختری هستی که می بینم ولی...

یه داستانی بود،احتمالا شنیده باشین!

یه دختره که از نظر ظاهری خیلی زشت بود وارد مدرسه ی تازش میشه و تو کلاس پشت سر یه دختر خیلی خوشگل و زیبا می شینه... بعد یه مدت دختر خوشگله به این دختر تازه وارد میگه:

میدونی تو خیلی زشت و بی ریخت هستی؟

دختره زشت میگه : برعکس من، تو خیلی خوشگل و زیبا هستی.

و از اون لحظه به بعد این دختر که ظاهرش بد ولی باطنش پاک و زیبا بود محبوب تر از دختری که ظاهرش زیبا ولی ذات و باطنش بد بود، میشه...

میگم خوش به حال اونایی که هم ظاهرشون زیباست و هم ذاتشون...

هیچکس بد نیست مگر اینکه خودش بخواد...

به خودمون اجازه ندیم با کسی بد رفتاری کنیم مگر زمانی که طرف مقابلمون با رفتارش بهمون نشون بده که لایق خوش رفتاری نیس...

بد رفتاری کنین باتون بد رفتاری میکنن

مسخره کنین، مسخرتون میکنن

دوس داشته باشین،دوستون میدارن

امید وار باشین،بهتون امیدوار میشن...

خوب باشین تا باهاتون خوب باشن...

زندگی را زندگی کردن را دوس داشته باشین تا دوستتان داشته باشه...

(ما و کائنات )

یه جایی خونده بودم:

محدودیت های ذهن خود را از میان بردارید و احساستان را نسبت به خود تغییر دهید،تا رمز تسلط بر اعمال خود را بدست آورید...این روند باعث میشه دنیای خودتون رو و چیزایی رو که میخواین رو کشف کنین...باید خود باور باشین و توانایی در انجام اعمال خود رو کسب کنین...

دنیا به همین صورت هم زیباست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 22:11  توسط یلــدا م  | 

داستان یقین، انتخاب و تردید !!!



روزی بودا در جمع مریدان خود نشسته بود که مردی به حلقه آنان نزدیک شد و از او پرسید: آیا خداوند وجود دارد ؟ بودا پاسخ داد : آری، خداوند وجود دارد.

ظهر هنگام و پس از خوردن غذا، مردی دیگر بر جمع آنان گذشت و پرسید: آیا خداوند وجود دارد ؟ بودا گفت : نه، خداوند وجود ندارد.

اواخر روز، سومین مرد همان پرسش را به نزد بودا آورد. این بار بودا چنین پاسخ داد: تصمیم با خود توست.

در این هنگام یکی از مریدان، شگفتزده عرضه داشت: استاد، امری بسیار عجیب واقع شده است. چگونه شما برای سه پرسش یکسان، پاسخ های متفاوت می دهید؟

مرد آگاه گفت: چونکه این سه، افرادی متفاوت بودند که هر یک با روش خود به طلب خدا آمده بود: یکی با یقین، دیگری با انکار و سومی هم با تردید !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 17:57  توسط یلــدا م  | 

خواسته ی سرباز منطقی هست یا قاعده ی بازی؟

 

سلام،نمی دونم چرا ولی خیلی تحت تاثیر این داستان قرار گرفتم؟!

خواسته ی سرباز منطقی هست یا قاعده ی بازی؟

 بعده اینکه داستان رو خوندین دوس دارم نظرتونو بدونم...

 

قاعده بازی

"تمام شد این خانه آخر بود ...

ذوق رسیدن خستگی راه رفته را از تن خسته اش زدود ...

 نفس عمیقی کشید ...

برگشت و به راه آمده نگاهی انداخت ...

 چقدر خانه سیاه و سپید که ایستاده بود ، مکث کرده بود ، تهدید شده بود ، کشته بود ...

 به مهره هایی که گوشه صفحه شطرنج ، میدان کارزار ، افتاده بودند نگاه کرد . شکست خورده هائی که نرسیده بودند ... اما او ، این سرباز شجاع ، رسیده بود و حالا اینجا بود ...

 روی خانه آخر صفحه شطرنج ... او سرباز پیروزی بود که مانده بود ...

- سلام ، خسته نباشی جوان

صدا او را بدنیا برگرداند ..... به خود آمد و به سمت صاحب صدا چرخید .... میشناختش .... وزیر بود ....

وزیر لبخندی زد و با لحنی دوستانه گفت :

-  آفرین ، کارت عالی بود ...خسته نباشی ... خب دیگه میتونی بری . از اینجا به بعد دیگه به عهده منه ....

-  برم ؟! کجا برم ؟ من تازه رسیدم ... ما که هنوز برنده نشدیم .... کار من هموز تموم نشده .

- درسته که هنوز نبردیم اما کار تو اینجا تمومه . باید بری ...

-  باید ؟ بایدی در کارنیست ...من به اینجا رسیدم ...حقمه که ادامه بدم ...

وزیر که دیگر لحن دوستانه ای نداشت با بی حوصلگی گفت :

- حق ؟ حق چیه ؟ اینجا جای تو نیست . این قانونه و تو نمیتونی تغییرش بدی .

- من قانون رو میدونم اگه نمیدونستم تا اینجا نمی رسیدم .

- اشتباه نکن سرباز . در اینکه تو کارت را خوب انجام دادی حرفی نیست اما اگه قانون رو میدونستی باید میفهمیدی که دیگه جای تو اینجا نیست .

با تحقیر نگاهی به صورت سرباز انداخت و ادامه داد :

- ببین اگه قانون بازی را میدونی باید این مطلب مهم را هم بدونی که تو فقط میتونی جلو بری ، در واقع تو یک خط شکنی ...

 یه کسی که راه رو برای بقیه هموار می کنه .... البته کار تو قابل تقدیره .... تو به آخر صفحه رسیدی و ما به موقع از تو تشکر و قدر دانی ویژه می کنیم ...

سعی کن که واقعیت رو درک کنی ... یه نگاهی به اطرافت بنداز . دیگه راهی برای ادامه دادنت نمونده ... منطقی باش

منطق برای او این بود که خودش تا اینجا رسیده پس باید خودش ادامه دهد . نمی خواست جایش را به کسی بدهد

وزیری که در اول راه به احمقانه ترین شکل ممکن از میدان اخراج شده بود ولی حالا می خواست نه تنها پیروزی او را با خود تقسیم کند که قصد داشت همه افتخارات را از آن خود کند ... با خود فکر کرد :

- هر چند که این یه قانون ظالمانه ست اما قانونه و قاعده بازی ... دیگه راهی نمونده که بروم ... راه بازگشتی هم برای من وجود نداره ...اینجا من تموم میشم ...

با لحنی افسرده به وزیر گفت :

-  اما من نمی خوام شکست بخورم

-  تو برو بیرون ، من شاه را مات می کنم و همه برنده میشیم ...

-  اما تو که ...

حرفی نداشت . کاری از دستش برنمی آمد .

به مهره هایی که دور زمین افتاده بود نگاه کرد .نگاه سنگین و پوزخند تلخشان روی دوش خسته اش سنگینی می کرد .

 کاش جای آنها بود ...کاش به اینجا نمی رسید . به مهره هایی که حالا به او می خندیدند حسادت کرد ...

 دست کم آنها از دشمن شکست خورده بودند ولی او کشته دوست بود ...

آهی از ته دل کشید...به راه رفته که دیگر معنایی نداشت خیره شد ... و به آرامی کنار رفت ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 0:46  توسط یلــدا م  | 

یه سلام...

 

سلام

امروز بعده اینکه آزمون تموم شد و اومدیم بیرون چشام پر از اشک شد!!!

نه بخاطر اینکه بد نوشته بودم!

اشکایی که تو چشمام حلقه زد اشک شوق بود...

نه بخاطر اینکه خوب نوشته بودم!

بخاطر نگاه های منتظر مادر و پدر ها... نگاه ها و چشمانی که انتظار اینو میکشیدن که دخترشون با لب خندون از جلسه بیرون میاد یا ...

 

یکی مامان خودم که : بیشتر از من استرس داشت و اینو خیلی خوب میتونستم از رفتارش بفهمم...

نگران ،امیدوار، و دعا گو...

یه انرژیه خوبی گرفتم وقتی که یه موج قوی از  اون همه محبت و عشق و علاقه بهم منتقل شد...

خیلی دوسشون دارم خیلی...

یه معذرت خواهی بابته اینکه تو این چند مدت نتونستم مطالبی مرتبط با موضوع وبلاگ بزارم  ولی از این به بعد به امید خدا...(خدا اینجاست با ما چای مینوشه)

منتظر باشین...

Orkut

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 1:17  توسط یلــدا م  | 

دعا برای من و ما...

 

 

دوستان: سلام یلدا انشاا... نتیجه ای رو که میخوای رو بدست میاری،برات آرزوی موفقیت میکنم

یلدا: سلام ممنون. انشاا... موفقیت نصیبه همه بشه.

راستش یکم دست و پا شکسته دارم جلو میرم،ولی هنوز اعتماد بنفس (کاذب) و امید رو با خودم به همراه دارم...

من تو اتاقم خواب آرزوهامو دیدم.جمعه میرم تا بتونم بدستشون بیارم و یجورایی میدونم که دوباره بر میگردم به همین جایی که هستم تا در اتاقی پر از تلاش و کوشش خواب آرزوهامو ببینم...

منی که لنگ لنگان دارم جلو میرم رو تشویق کنین،برای تقویت روحیه ی مثبت اندیشم...
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 13:54  توسط یلــدا م 

7 تا جمله!

 

سلام سلام

امروز داشتم همه جا رو زیرورو میکردم تا بتونم یه کاغذی که توش چندتا شماره نوشتمرو پیدا کنم! هنوزم نتونستم پیداش کنم...رو میز بودااا!

تو این فاصله دوتا تکه کاغذ پیدا کردم که هردوتاشم خیلی وقت پیش نوشته بودم تا بذارم تو وب که احتمالا گشتم گشتم پیدا نکردم...

انشاا... چند ماه دیگه ام که دنبال یه چیزه دیگه میگردم شماره هارو پیدا میکنم!

یکی از این کاغذا مربوط به یکی از کلاسای آقای عباس منش هس،یادم نمیاد موضوع اون جلسه چه بود از بین حرفاشون من این 7تا جملرو نوشتم :

1- هرکسی در جهان قرار است تکه ای از پازل را کامل کند،همه ی کارها در یک سطح هستند

2- به دنبال نتیجه و هدف نباش زندگی نقطه مسیر است ( موفقیت یک مسیر است نه یک مقصد ) اگر به هدف فکر کنی و به آن برسی دیگر افسرده میشوی خودت را در مسیرها قرار بده

3- هیچ چیز را بهانه نکن هیچ چیز نمیتواند مانع تو شود باید یکباره قبول کنی همه ی اینا توجیح و از سر باز کردن است...

4- از اهرم رنج و لذت در رسیدن به اهداف خود استفاده کنید(دعوای زن و شوهری نمک زندگی)

5- کمبودهای شما نقطه ی قوت در زندگی شما هستند  و برایت میتواند عامل بالقوه باشد.

6- شروع یک مسیر باعث میشود مسیر جدیدی به دنبال آن بوجود بیاید، تصمیمات جزئی ما مسیری را از زندگی جدا میکند.

7- کائنات سرعت را دوست دارند شک و پیش بینی نکن وقتی فرصتی برای تو بوجود می آید همون لحظه تصمیم بگیر و به آن عمل کن وگرنه فرصت منتظر شما نمی ماند!

 

اینا دیگه برای من به منزله ی یک جمله نیست...

شاید چند سال پیش فقط جمله هایی بودن که مدام برا خودم تکرارشون میکردم ولی دیگه از مسیر شعار دادن خارج شدم تا به مسیری برسم که میشه توش واقعیت این حرفارو تو زندگی حس کرد و فهمید هرچند مسیر رسیدن به این واقعیت ها خاکی و سخت بود ولی شیرینیش زمانی بود که به یاد می اوردم ...

پایان شب سیه سپید است!

مسیر زندگی من زیباست چقدر کوچه ها و خیابان های اصلی و فرعی زیادی داره که آخر همشون به یه خونه ی بزرگ و زیبا ختم میشه...

 هرچند احتمال داره که زیباترین و قشنگترین خونه در انتهای یکی از این کوچه های تاریک و خطرناک باشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 11:22  توسط یلــدا م  | 

شایعه...

 

 

میگویند حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی میساختند.

روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند.

پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه!

کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت : چوب بیاورید ! کارگر بیاورید ! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر...!!!

و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!!

مدتی طول کشید تا پیرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت...

کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسیدند ؟!

معمار گفت : اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت میکرد و شایعه پا میگرفت، این مناره تا ابد کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم...

این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 17:41  توسط یلــدا م  | 

می خوام عطارد باشم...

 

دوستای خوبم دوستای گلم ، سلام

فردا قراره آخرین امتحان دوران مدرسه رو بدیم تموم شه...

از این به بعد دیگه نمی تونم یه بچه مدرسه ای باشم،یجورایی از الان دلم برای امروز تنگ شد!

آخرین امتحانمون زمین شناسیه.دوتا از فصلا درباره ی سیاره ها و ستارگانه...

وقتی داشتم میخوندم با برخورد به واژه ی " عطارد " یاد یچیزی افتادم:

وقتی کلاس چهارم ابتدایی بودم، خانوم معلممون (خانوم آقایی ) داشت درباره ی سیاره ها بهمون درس میداد بعد از تموم شدن درس،یکی یکی داشت از بچه ها می پرسید که دوست داشتین کدوم سیاره بودین؟

اکثرا بچه ها سر زحل و مشتری بودن دعوا میکردن همه میگفتن که میخوان یکی از این دوتا باشن ینی زیباترین و بزرگترین!

به من که رسید من گفتم: می خوام عطارد باشم!!!

بچه ها همه میگفتن وای عطار چرا؟کوچکترین سیارست...

خانوم آقایی گفت را میخوای عطارد باشی؟

گفتم: چون عطارد با اینکه کوچکترین سیارست ولی نزدیکترین سیاره به خورشید و با اون همه  گرمایی که خورشید داره تونست دووم بیاره...

...!!!

(البته من خودم اصلا این حرفام یادم نمیاد!فک کنم سال پیش بود تو یکی از نمی دونم چه مراسمایی...؟!  اینارو خانوم آقایی برای مامانم تعریف کرده بود و مامانم برای من تعریف کرد بازم یادم نیومد...)

پس بیایید با دانش 10 سالگیه من تصمیم بگیریم مثل عطارد باشیم ینی در بدترین شرایط هم بتونیم خودمرو حفظ کنیم و به زندگی امیدوار بوده و ادامه بدیم...

 

شکوفه ی نیلوفر در مرداب میروید تا بگوید در سخت ترین شرایط باید زیباترین بود!

 خیلی دوستون دارم...:-*

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 19:56  توسط یلــدا م  | 

واقعا؟!!!...

 

روی دیوار مقابل پنجره ات قلبی زیبا کشیدم تا ارزش عشق ... همیشه در خاطرت باشد.

امروز کسی را دیدم که روی قلبم مینوشت :

زباله هایتان را در این محل نگذارید.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 14:14  توسط یلــدا م  | 

مادر

 

 

آسمان را گفتم

می توانی آیا

بهر یک لحظهء خیلی کوتاه

روح مادر گردی؟

صاحب رفعت دیگر گردی؟

گفت نی نی هرگز...

من برای این کار

کهکشان کم دارم

نوریان کم دارم

مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم...

***

خاک را پرسیدم

می توانی آیا

دل  مادر گردی؟

آسمانی شوی و خرمن اخترگردی؟

گفت نی نی هرگز...

من برای این کار

بوستان کم دارم

در دلم گنج نهان کم دارم...

***

این جهان را گفتم

هستی و جام و مکان را گفتم

می توانی آیا

لفظ مادر گردی؟

همه ی رفعت را

همه ی عزت را

همه ی شوکت را

بهر یک ثانیه بستر گردی؟

گفت نی نی هرگز...

من برای این کار

آسمان کم دارم

اختران کم دارم

رفعت وشوکت و شان کم دارم

عزت و نام و نشان کم دارم...

***

آن جهان راگفتم

می توانی آیا

لحظه یی دامن مادر باشی؟

مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی؟

گفت نی نی هرگز...

من برای این کار

باغ رنگین جنان کم دارم

آنچه در سینه ی مادر بود آن کم دارم...

***

روی کردم با بحر

گفتم او را آیا

می شود اینکه به یک لحظه ی خیلی کوتاه

پای تا سر همه مادر گردی؟

عشق را موج شوی

مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی؟

گفت نی نی هرگز...

من برای این کار

بیکران بودن را

بیکران کم دارم

ناقص ومحدودم

بهر این کار بزرگ

قطره یی بیش نیم

طاقت وتاب و توان کم دارم...

***

صبحدم را گفتم

می توانی آیا

لب مادرگردی؟

عسل وقند بریزد از تو

لحظه ی حرف زدن

جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی؟

گفت نی نی هرگز...

گل لبخند که روید زلبان مادر

به بهار دگری نتوان یافت

دربهشت دگری نتوان جست

من از آن آب حیات

من از آن لذت جان

که بود خنده ی  او چشمه ی آن

من از آن محرومم

خنده ی من خالیست

زان سپیده که دمد از افق خنده ی او

خنده ی او روح است

خنده ی او جان است

جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم

روح نورم من اگر, روح و روان کم دارم

***

کردم از علم سوال

می توانی آیا

معنی مادر را

بهر من شرح دهی؟

گفت نی نی هرگز...

من برای این کار

منطق وفلسفه و عقل و زبان کم دارم

قدرت شرح وبیان کم دارم...

***

درپی عشق شدم

تا درآئینه ی او چهره ی مادر بینم

دیدم او مادر بود

دیدم او در دل عطر

دیدم او در تن گل

دیدم او در دم جانپرور مشکین نسیم

دیدم او درپرش نبض سحر

دیدم او درتپش قلب چمن

دیدم او لحظه ی روئیدن باغ

از دل سبزترین فصل بهار

لحظه ی پر زدن پروانه

در چمنزار دل انگیزترین زیبایی

بلکه او درهمه ی زیبایی

بلکه او درهمه ی عالم خوبی, همه ی  رعنایی

همه جا پیدا بود
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 18:47  توسط یلــدا م  | 

اندیشه دلفینی

 

دوستای خوبم سلام...

نمیدونم این مطلب رو قبلا جایی خوندین یا نه ولی برای من یجورایی تازگی داشت.امیدوارم که خوشتون میاد

 

همه ما برای برقراری ارتباط با دیگران، روش‌های ویژه ای داریم. پس روشهای ارتباطی فراوانی وجود دارد.

-اما چگونه می‌توانیم كلیدی پیدا كنیم كه رابطه های خانوادگی، عاطفی و كاری ما را ساده كند؟

-چگونه می‌توانیم راهكاری بیابیم كه برای همه آدمها راضی‌كننده باشد و ما را به تفاهم برساند؟

نویسندگان كتاب "راهبرد دلفینی" كلید این كار را تنها در همكاری و انعطاف‌پذیری می‌دانند.

آنها باور دارند كه به طور كلی، انسان‌ها را همانند موجودات دریایی می‌توان به 3 دسته تقسیم كرد:

كپورها، كوسه‌ها و دلفین‌ها.

 

دسته نخست؛  كپور ماهی ها هستند كه همیشه ماهی‌های قربانی‌اند‌ زیرا پیوسته توسط دیگر ماهی‌ها خورده می‌شوند. در زندگی اجتماعی بشر، برخی از انسان‌ها نیز چنین‌ هستند؛ یعنی برخی از انسان‌ها در زندگی خود نقش ماهی كپور را بازی می‌كنند. آنها كم و بیش و برحسب مورد، قربانی این یا آن چیز، این یا آن مسئله، این یا آن شخص می‌شوند و حتا شاید قربانی رابطه های نادرست و اندیشه های منفی خود شوند. 

    

دسته دوم: كوسه ماهی‌ها هستند كه روش (برنده – بازنده) را به كار می‌گیرند.

برای اینكه من برنده شوم‌ تو باید بازنده باشی و این كار باید بدون هیچ تمایز و تفاوتی انجام گیرد.

برای كوسه‌ماهی، هر نوع ماهی، دشمن به شمار می‌آید. هر ماهی یك وعده خوراكی بالقوه است.

شاید ما نیز این نقش را بازی كرده باشیم ‌یا دست كم در زندگی كاری یا شخصی خود با كوسه‌هایی برخورد كرده باشیم.

دنیای سازمان‌ها و دنیایی كه ما در آن كار می‌كنیم از دیرباز دنیای كوسه‌ها شمرده می‌شود كه گاه سخن از كاركنانی می‌رود كه برای رسیدن به پستهای بالا یكدیگر را می‌درند.

در جهان پررقابت امروز، حتا گاهی سازمان‌ها موذیانه به سازمان‌های دیگر حمله می‌كنند.

كوتاه اینكه انسان‌هایی را می‌توان یافت كه كم و بیش درحال رقابت دائمی از نوع برنده - بازنده هستند.

 

 دسته سوم: نوع دیگری از جانوران دریایی دلفین‌ها هستند.

این پستاندار آبزی بزرگ به طور طبیعی بازیگوش و دارای روحیه همكاری است

و در ارتباط های خود شیوه برنده - برنده را برگزیده است.

 

دلفین در جهانی از فراوانی نعمت زندگی می‌كند.

او هیچ كمبودی ندارد و می‌خواهد كه همه چیز را با همگان تقسیم كند.

اگر یك دلفین زخمی شود،  4دلفین دیگر او را همراهی می‌كنند تا خود را به گروه برساند.

 

داستان‌های فراوانی نیز هست كه در آنها دلفین‌ها جان انسان‌ها را نجات داده‌اند.

پژوهش‌های انجام شده در سان‌دیه‌گو نشان داده‌است كه دلفین‌ها افزون بر داشتن روحیه همكاری بسیار باهوش‌ هستند. حتا برخی از پژوهشگران آنها را باهوش‌ترین موجودات روی زمین دانسته‌اند.

 

پژوهش زیر، روحیه همكاری و روش‌های برنده - بازنده و برنده - برنده را به خوبی آشكار می‌سازد. در سان‌دیه‌گو پژوهشگران، نود و پنج كوسه و پنج دلفین را برای یك هفته در یك استخر بزرگ رها كرده و به مطالعه حالتهای رفتاری آنها پرداختند.

نخست، كوسه‌ها به یكدیگر یورش برده و در این یورش شمار فراوانی از آنها نابود شدند، سپس به دلفین‌ها حمله‌ور شدند.

دلفین‌ها تنها می‌خواستند با آنها بازی كنند ولی كوسه‌ها پیاپی به آنها حمله می‌كردند.

سرانجام دلفین‌ها به آرامی كوسه‌ها را محاصره كرده و هنگامی كه یكی از كوسه‌ها حمله می‌كرد آنها به ستون مهره ها یا دنده‌هایش می‌كوبیدند و آنها را می‌شكستند.

به این ترتیب كوسه‌ها یكی پس از دیگری كشته می‌شدند.

پس از یك هفته نود و پنج كوسه ی مرده و پنج دلفین زنده در حالی كه با هم زندگی می‌كردند در استخر دیده شدند.

ارتباط هدایت شده در جهت راهكارها، تمایزهای پرباری را برای روشن كردن زندگی كاری و ‌شخصی نشان می‌دهد.

كوسه تمایزی انجام نمی‌دهد. در جهان او برای برنده شدن، ‌دیگران یا باید بمیرند و یا ببازند.

ولی دلفین‌ها بسیار انعطاف‌پذیرند زیرا در جهانی سرشار از تشخیص‌های پربار زندگی می‌كنند.

 

بیایید یكبار دیگر داستان استخر سان‌دیه‌گو را بازخوانی كنیم.

هنگامی كه یك كوسه با یك دلفین روبه‌رو می‌شود چه رخ میدهد؟

كوسه یورش می برد. چون روش ارتباطی او برنده - بازنده است.

‌ ولی دلفین با انعطاف‌پذیری ویژه خود میگریزد و می‌گوید من در جهانی سرشار از دارایی و فراوانی نعمت زندگی می‌كنم. در دریا برای همه به اندازه كافی خوراك هست پس بیا با هم بازی و همكاری كنیم.

كوسه دوباره حمله می‌كند و دلفین فرار می‌كند. كوسه توانایی درونی لازم را برای برون رفت از تنگ‌نظری ندارد، ازین رو دوباره یورش میبرد.

دلفین كه می‌بیند دیگر چاره‌ای ندارد می‌گوید: من آنقدر انعطاف‌پذیری دارم كه در زمان مناسب به یك كوسه تبدیل شو‌م پس حالا آماده رویارویی باش.

اگر به طور تصادفی، كوسه آنقدر هوش داشته باشد كه بفهمد حریف دلفین نمی‌شود و بخواهد در بازی و همكاری با او شركت كند، دلفین به سادگی او را می‌بخشد و جوری با او رفتار می‌كند كه انگار یك دلفین است.

 

پافشاری كتاب "راهبرد دلفینی" این است كه روحیه انعطاف‌پذیری و همكاری دلفینی می‌بایستی در همه اداره ها، سازمان‌ها، موسسه ها، مدرسه ها، خانواده‌ها و حتا زوج‌ها گسترش یابد‌ زیرا همه ما در سطوح گوناگون دلفین‌هایی بالقوه هستیم و برای پایان دادن به چیزهای ناخوشایند از انعطاف‌پذیری لازم برای تبدیل شدن به یك كوسه برخورداریم ولی این كار باعث نمی‌شود كه دوباره به روحیه دلفینی خود باز نگردیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 17:22  توسط یلــدا م  | 

هرگز با خودت قهر مکن ....

 

                    

به  شیوانا خبر دادند که یکى از شاگردان قدیمى‌اش در شهرى دور، از طریق معرفت دور شده و راه ولگردى را پیشه کرده است. شیوانا چندین هفته سفر کرد تا به شهر آن شاگرد قدیمى رسید. بدون این‌که استراحتى کند مستقیماً سراغ او را گرفت و پس از ساعت‌ها جستجو او را در یک محل نامناسب یافت.
مقابلش ایستاد، سرى تکان داد و از او پرسید: تو اینجا چه مى‌کنى دوست قدیمى؟

شاگردلبخند تلخى زد و شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: من لیاقتدرس‌هاى شما رانداشتم استاد! حق من خیلى بدتر از اینهاست! شما این همهراه آمده‌اید تابه من چه بگویید؟

شیوانا تبسمى کرد و گفت: من هنوز هم خودم را استاد تو مى‌دانم. آمده‌ام تا درس امروزت را بدهم و بروم.

شاگرد مأیوس و ناامید، نگاهش را به چشمان شیوانا دوخت و پرسید: یعنى این همه راه را به خاطر من آمده‌اید؟
شیوانا با اطمینان گفت: البته! لیاقت تو خیلى بیشتر از اینهاست.

درس امروز این است:

هرگز با خودت قهر مکن.

هرگز مگذار دیگران وادارت کنند با خودت قهر کنى.
و هرگز اجازه مده دیگران وادارت کنند خودت، خودت را محکوم کنى.

بهمحض این‌که خودت با خودت قهر کنى دیگر نسبت به سلامت ذهن و روان و جسمخودبى‌اعتنا مى‌شوى و هر نوع بى‌حرمتى به جسم و روح خودت را مى‌پذیرى.

همیشه با خودت آشتى باش و همیشه براى جبران خطاها به خودت فرصت بده.
تکرار مى‌کنم: خودت آخرین نفرى باش که در این دنیا با خودت قهر مى‌کنى …
درس امروز من همین است.

شیواناپیشانى شاگردش را بوسید و بلافاصله بدون این‌که استراحتى کند بهسمتدهکده‌اش بازگشت. چند هفته بعد به او خبر دادند که شاگرد قدیمى‌اشواردمدرسه شده و سراغش را مى‌گیرد. شیوانا به استقبالش رفت و او را دیدکه سالمو سرحال در لباسى تمیز و مرتب مقابلش ایستاده است.

شیوانا تبسمى کرد و او را در آغوش گرفت و آرام در گوشش گفت: اکنون که با خودت آشتى کرده‌اى یاد بگیر که از خودت طرفدارى کنى.به هیچکس اجازه نده تو را با یادآورى گذشته‌ات وادار به سرافکندگى کند.

همیشه از خودت و ذهن و روح و جسم خودت دفاع کن.
هرگز مگذار دیگران وادارت سازند دفاع از خودت را فراموش کنى و به تو توهین کنند.
خودت اولین نفرى باش که در این دنیا از حیثیت خودت دفاع مى‌کنى.
درس امروزت همین است!
گرچه گذر زمان فرصت عشق ورزیدن را دریغ نمى‌کند، اما مرگ را استثنایى نیست.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 17:12  توسط یلــدا م  | 

مامان پروین...

 

دوستای خوبم سلام

امروز یاد تابستون سال 89 افتاده بودم.تابستونی که متفاوت ترین تابستون برای من بود.

فصلی که من احساس می کنم توش خیلی بزرگ شدم خیلی چیزای جدید یاد گرفتم اتفاقا همون موقع ها بود که این وبلاگ رو باز کردم...

تابستونی پر از خاطرهای خوب...

توی یکی از این روزای تابستون بود که تو قطار با یه خانومی به اسم : مامان پروین همسفر شدم

اولین بارم بود که با همچین خانمی هم صحبت میشدم.

وقتی وارد کوپه شدم دیدم یک خانوم تقریبا میان سال با یه مانتوء رنگ روشن و روسری نارنجی رنگ و کفش های کرمی... خلاصه خوش رنگ بود با یک عینکی که چارچوبش رنگ تقریبا فک کنم قرمز داشت !اره تقریبا قرمز بود دقیقا یادم نمیاد! پوستش خیلی روشن بود هرچند نشسته بود ولی آدم میتونسته بفهمه که قدی بلند داره...

رفتم تو سلام دادم با خنده جوابم رو دادم ،تو اون لحظه نمی دونم چرا احساس خوبی نسبت بهش پیدا کردم

ممعولا ساعت های اولیه تو کوپه های قطار کسی با کسی حرف نمیزنه ماهم همینطور...

خلاصه سر صحبت از اینجایی باز شد که من در آووردم کتاب بخونم.اون موقع هام تازه کتاب کیمیاگر  (پائولوکوئیلو) رو گرفته بودم...

و...

خیلی حرف زدیم تو این فاصله فهمیدم که 72سالشه که از تعجب....!!!! چون اصلا بهش نمی خورد که 72ساله باشه،6سال بود که تو کرج زندگی میکرد.همه ی بچه هاش آلمان بودن و خودش موقعی که اونجا بوده روانشناش بوده..(دیگه زیاد وارد جزئیات نمی شم)

بین حرفاش یه چیزی گفت که خیلی به دلم نشست...

گفتش: به دنیا آمدن بر اساس یک سری جبر و اختیاراته.

جبرش دختر یا پسر بودن ،نحوه ی متولد شدن فرزند چه خانواده ای بودن که ما اختیار این رو نداریم که خودمون اینارو انتخاب کنیم. ولی از وقتی که به بلوغ فکری رسیدیم تمامی امور زندگی به اختیار خود ماست که چطوری می تونیم بسازیمش.

گفت زندگی مثل قالی بافتنه.که قسمت جبرش همون اندازه ی قالی و قرار گرفت تارهای قالی است که نمی تونیم عوضش کنیم. ولی اینکه چه طرحی رو برای قالی انتخاب کنیم به اختیار خودمونه یا اینکه از چه رنگ هایی استفاده کنیم از چه جنسی باشن...و همچنین نحوه ی بافتن.

بعد از اینکه اینارو انتخاب کردیم شروع میکنیم به بافتن

دو دسته از افراد هستن:

دسته اول اینکه همچنان شروع میکنن به بافتن و تنها هدفشون تموم کردن کار قالیه ، بعد از تموم شدن تازه تازه میفهمن که خیلی از قسمت ها اشتباه کردن و بدتر ازهمه اون اشتباه هارو پشت سر هم تکرار کردن و امکان ترمیم کردن ندارن ... و چقدر دورنمای قالیشون زشته!

دسته دوم اینکه بعد از اینکه دو سه ردیف بافتن میان و از دور یه نگاهی دقیق به قالی میندازن و عیب و ایراد هاشو تا زمانی که کمه از بین می برن و یاد میگیرن که دیگه تکرارش نکن و همچنان ادامه میدن و بعد از تمام شدن اگر از دور به قالی این افراد نگاه کنی خیلی زیباتر دیده میشه با اشتباهات خیلی خیلی کم که در بین اون همه زیبایی اصلا به چشم نمیاید.

و...

خیلی حرف زدیم خیلی چیزا ازش یاد گرفتم

نمی دونم چرا ولی امروز از صب همش به مامان پروین و حرفاش فک میکنم و خواستم این قسمت از حرفاشو یجورایی ثبت کنم که هرگز فراموش نکنم.

چون این مثال از زندگی برام تازگی داشت خواستم به شمام بگم...

در ضمن گفت این مثال رو برای دختر بزرگترشه گفته،موقعی که میخواسته مامان پروین رو از اومدن به ایران منصرف کنه.میگه گفتنم این چندتا ردیف از قالی رو میخوام برای خودم اونجوری که دوس دارم ببافم...

خیلی دوسش دارم و هیچوقت فراموشش نمیکنم و ای کاااش اونروز حداقل شماره تلفنشرو ازش میگرفتم... اخه اونم از من خیلی خوشش اومده بود!!!

امیدوارم خوشتون اومده باشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 0:39  توسط یلــدا م  | 

یک ایرانی، انیشتین بعدی جهان در امریکاست...

 

دانشمند جوان ایرانی، با تصدی بر کرسی استادی دانشگاه پرینستون (جایگاهی که پس از انیشتین در اختیار فرد دیگری قرار داده نشد) دنیا را با این سوال مواجه کرده است که آیا انیشتین بعدی، یک ایرانی خواهد بود؟

نیما ارکانی حامد در حال حاضر استاد دانشگاه هاروارد و دارای کرسی استادی در دانشگاه پرینستون است. این کرسی از سال 1933 تا 1955 در انحصار آلبرت انیشتن بوده است و پس از اعلام نظریه عملکرد جهان ارکانی، از او دعوت شده که در طرح تونل شتاب دهنده سوئیس (LHC) که با هزینه بالغ بر 5 میلیارد دلار ساخته شده، رهبری آزمایش ها را بر عهده داشته باشد

تلاش نظریه ابر ریسمان که اخیرا اعلام شده، در این است که توضیح دهد ذرات، کوچکترین ماده تشکیل دهنده مواد نیستند بلکه حلقه های مرتعشی که ریسمان نامیده می شوند، کوچکترین بخش به حساب می آیند.

دکتر ارکانی با تکمیل این نظریه عقیده دارد که این ریسمان ها در 11 بعد در حال ارتعاش هستند که ما فقط 3 بعد از آن را می توانیم مشاهده کنیم، وجود بعد دیگری هم به نام بعد زمان به اثبات رسیده و تا به امروز در مورد 7 بعد دیگر توضیح کاملی ارائه نشده است.

ارکانی به همراه دو فیزیکدان دیگر به نام های دیموپلوس(Dimopoulos) و والی(Dvali) در مورد این ابعاد نظریه ای ارائه کرده اند که می گوید :

 این ابعاد بزرگتر از آن چیزی هستند که تاکنون تصور می شود و از آن جایی که تنها نیروی گرانش بر آنها اثر می گذارد، قابل دیدن نیستند

تئوری دکتر ارکانی که به همراه دو فیزیکدان دیگر معرفی شده به عنوان مدل (Arkani-Dvali-Dimopoulos) و با نام ADD شناخته می شود. اکنون ارکانی و همکارانش امیدوارند بتوانند به کمک شتاب دهنده هاردن سوئیس (LHC) که با هزینه بالغ بر 5 میلیارد دلار ساخته شده، رهبری آزمایش ها را بر عهده داشته باشند و مدل خود را اثبات کنند. اثبات این نظریه می تواند تحول بسیار بزرگی در فیزیک ذرات به وجود بیاورد.

 اطلاعات بیشتر در ادامه مطلب

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 15:59  توسط یلــدا م  | 

قانون طبیعت چیه؟

 

زندگی ما در هرلحظه تحت تاثیر قوانین و نظام عالم هستش.

همه ی ما از قانون جاذبه ی زمین آگاهیم و وقتی چیزی از دستمون میوفته یا موقع بلند کردن یه چیز سنگین به وجود آن پی میبریم.

وقتی که برق ما رو بگیره از وجود الکتریسته در داخل پریز برق آگاه خواهیم شد.اونو نمی بینیم ولی تاثیرش رو درک میکنیم.

چیزی که میخوام بگم اینه که اغلب مردم تا چیزی رو امتحان نکنند یا براشون اتفاق نیوفته،اون رو باور نمیکنند و شانسی و تقدیر می پندارند.

 

ما بخشی از عالم هستیم که زندگی ما نظارت میشود،ما خودمون باعث آنچه که برامون اتفاق میوفته هستیم.ما جزئی از طبیعت هستیم و تمام قوانین طبیعت بر زندگیمون اثر داره...

 

چیزی که ما الان هستیم بخاطر تفکرات و اعمال ما در سال های گذشته است که امروز را پی ریزی کردن.

و آنچه که قراره در سال های آینده باشیم و تجربه کنیم توسط آنچه که امروز انجام می دهیم تحت تاثیر خواهد گرفت.

دوستانمان و جائی که در آنجا زندگی میکنیم و حتی خانوادمان تماما توسط آنچه که ما برای انجام دادن انتخاب میکنیم شکل گرفته اند.

زندگی فرایند ساختن است آنچه را که امروز انجام میدهیم در فردایمان نیز تاثیر می گذارد. در مجموع تلاش های امروز نتایج فردا را می سازد.

 

هر جایی که الان در آن قرار داریم می تواند مکانی برای شروع باشد.

آدم های عاقل یک اشتباه رو 2بار تکرار نمی کنن.باید در اهدافمان ، کارهایمان ، برنامه هایمان و... نهایت دقت را از خود بکا ببریم که مبادا آینده ی خود را با اعمال اشتباهات گذشته به خطر بیندازیم.

مهندس روح خود باشید و با مصالح خوب و عالی زندگی شیرین و شادی برای خود بسازید.

فراموش نکنیم که دنیا هر آنچه را که انجام می دهیم،انعکاس می دهد، چون ما ساخته ی عمل خود هستیم.

بیایید دوست داشته باشیم تا دوستمان داشته باشن

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 16:21  توسط یلــدا م  | 

عروسیه ویلیام و کیت

 

دیروز عروسیه پرنس ویلیام و کیت (کاترین) بود۲۰۱۱/۴/۲۹

علاوه بر 1900مهمان، میلیوین ها انسان دیگر در سراسر جهان داشتن عروسیه اونا رو نگاه میکردن. اون همه  مردم در خیابون جمع شده بودن تا بوسه ی پرنس ویلیام وکاترین رو ببینن.

تو همه ی کانال های خبری فیلم عروسی اونارو بصورت زنده داشتن پخش میکردن

چطور شد که کاترین از دختر یه خانواده ی عادی تبدیل به عروس خانواده ی اشرافی شد؟ و در آینده ملکه بریتانیا خواهد شد. واقعا اون تو ذهنش چه آرزوهای داشته که باعث شد تا یک قدمیه ملکه شدن پیش بره؟!

مهم نیست که در گذشته کی بوده و از چه خانواده ای بوده مهم اینکه الان کیه و در آینده چه کسی خواهد شد.

یه دختر 29 ساله...معمولا دختر به این سن برسه و ازدواج نکنه همه میگن ترشیده ولی کاترین انقدر قوی بوده که اجازه نداده این امواج منفی لطمه ای به رویاهاش بزنه...

همه ی اون تجملات یک طرف، زانو زدن در برابر ملکه الیزابت طرفه دیگه... من خودم ارادت خاصی به ملکه الیزابت دارم چون واقعا روح بزرگی داره.

کاترین تونست به پرنس خودش برسه شمام اجازه ندین بعضی از عوامل  پرنس یا پرنسس تو رویاهاتون رو ازتون بگیره.

 

عده ی زیادی هستند که منتظر خوشبختی هستن.اما غافل از انکه قانون طبیعت برعکس اینه.این خوشبختیه که منتظر ماست.زیرا ما خالق او هستیم

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 18:46  توسط یلــدا م  | 

"حکمت"

 

آسمان ها به خدا گفتند:

خدایا با این همه بزرگی در خلقت ما،باز ما احساس تنهایی می کنیم،و خدا در جواب تنهای آنها ستاره ها را آفرید.

پس حکمت آفرینش ستاره ها چیزی جز جبران تنهایی آسمانها نیست.

ستاره ها از خداوند گلگی کردند:

خدایا ما با این همه زیبایی در دیدن،کسی را برای دیده شدن نداریم،و خداوند در جواب دلتنگی آنها انسان ها را آفرید.

پس حکمت آفرینش انسانها چیزی جز دیدن زیبای ها نیست.


زیبایی ها به خداوند گفتند:

خدایا ما را به دنیایی آورده ای که هیچ چیز زیبا و مقدسی در آن نیست،و خداوند برای جبران این کمبود دوست داشتن و عشق را آفرید.

پس حکمت آفرینش دوست داشتن و عشق چیزی جز جبران کمبودهای زندگی و هستی نیست.

"پس دیگران را دوست داشته باش و به همه ی کاینات عشق بورز تا آسمانها و ستاره ها و انسان ها،کمبودهای تو را نبینند و تو را دوست داشته باشند و به وجود پاکت عشق بورزند"

و سرانجام پس از آفرینش تمام موجودات و رفع تمام کاستی ها نوبت رسید به انسان تا ادعای کمبود و کاستی کند.

و ناگهان انسان به خودش آمد و دید که با وجود رفع تمام کاستی ها در هستی هیچ کس تنها تر از او نیست و خداوند در جواب به این گلگی دست به هیچ خلقتی نزد و پس از سکوتی طولانی در جواب به این خواسته ی انسان،تنها به وجود مطلق و ابدی خودش اشاره کرد.

"پس حکمت وجود خداوند،چیزی جز جبران تنهایی انسان نیست،و انسان فقط و فقط با هم راهی با خداوند کامل است."

 تولدی نو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 0:48  توسط یلــدا م  | 

یک شکست... یک تجربه ی جدید...

 

داشتم به این فکر میکردم که من به اندازه ی 17 سال بزرگ شدم...یا هنوز خیلی چیزا رو بلد نیستم؟! یا شاید خیلی بیشتر میدونم...؟!

دختری تو سن و سال من میتونه درست تصمیم بگیره یا نه؟!

منطق واقعی چیه؟!

 میگم منطقی هستم رو حساب افکار و منطق خودم یه تصمیمی میگیرم...یه کاری میکنم...

ولی میبینم شاید برای یکی دیگه که بنظرم اونم آدم منطقی هست شاید این کاره درستی نباشه؟!

تصمیم گیری درست سخته یا من بلد نیستم؟!

با تکیه بر گذشته میبینم تا حالا تونستم خوب تصمیم بگیرم ولی از طرفیم احتمال اینکه اشتباه کنم رو در نظر میگیرم و آمادگی تقریبی رو در خودم ایجاد میکنم...بعضی وقتا یه چیزایی هستن که بر منطق افکار و حتی وجدانه آدم غلبه میکنن و وقتی از بین رفت آدم دچار عذاب میشه...فکر میکنه اشتباه کرده کاش این کاررو نمیکرد!

وقتی که به 16تیر سال 90فکر میکنم – فردای روزی که من یه سال بزرگتر میشم – ته دلم یجوری میشم.قرار 18ساله بشم سنی که معمولا از نظر قانونی هم آدم به سن مستقل بودن میرسه

اگه اون احساسی که میگم سراغ منم بیاد بعدش باعث داشتن عذاب وجدان بشه چیکار کنم؟! درست که میگن عدم صمیمیت بخاطر از بین رفته اعتماده؟!  کاش خونوادم تا این حد بهم اعتماد نداشتن... لااقل اون موقع خیالم راحت بود که منم حق اشتباه کردن دارم،حق دارم یا نه ؟!

نه من به خودم حق اشتباه کردن نمیدم...چون با این کار به خودم ضربه میزنم.

من الان ضربه خوردم...احساس شکست کردم...یه شکست جدید که توش یه تجربه ی بزرگی رو کسب کردم.

ولی بخاطر یه تجربه من باید این حق رو به خودم بدم که یه مدتی خندرو فراموش کنم یا نه؟

می دونستم اشتباه میکنم آماده ی امشب بودم ولی یجور دیگه...طوری خودمرو قوی نشون داده بودم که موقع ضربه ی خوردن حتی به خودم این اجازرو ندادم ته دلم آهی بکشم...

خدایا بخاطر این چشمانی که بهم دادی تا بتونم هرچی درد و غصه دارم رو با اشکام دور بریزم یه دنیا ممنونم.

تازه میفهمم چرا وقتی به اونایی که ناراحت بودن میگفتم الکی بخندین تا بهتر شین و نمیتونستن.

یه توصیه کاری نکنین که بقیه فک کنن شما هیچوقت نیازی حتی به همدردی ندارین...درونگرایی آدم رو داغون میکنه...

یجورایی تو این مدت این احساسات بودن که به منطق یجورایی غلبه کردن و من فعلا از پا افتادم.

یه معذرت خواهی همه چیزرو تموم کرد.جالبه...(واقعا معذرت میخوام یلدا...)

بهترین کار الان رفتن تو فاز آدمای بی خیاله...

من خیلی خوبم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 23:5  توسط یلــدا م 

واکنش های احساسی...

 

بدون عواطف و احساسات، هیچ تاریکی به روشنایی و هیچ بی تفاوتی به شور و هیجان تبدیل نمیشود.

فلسفه ی من این است: "باید هیولا را تا کوچک است بکشید." بهترین زمان برای کنترل یک احساس منفی وقتی است که برای اولین بار آن را احساس میکنید. شکستن این الگوی احساسی زمانی که به طور کامل تشکیل شده است،کار دشوای است.

 

احساس قدرت 1

احساس عشق و محبت را در خود تقویت کنید.یکی از باورهای اساسی که باید به آن معتقد باشیم در دوره ای درباره ی معجزات میخوانیم: تمام ارتبتطات از واکنشهای محبت آمیز یا در خواست کمک سرچشمه میگیرند.

اگر کسی با حالت خشم یا ناراحتی نزد شما بیایدو شما دائما به او واکنشهای محبت آمیز نشان دهید سر انجام حالت او تغییر میکند و از شدت ناراحتی او کم می شود.

 

احساس قدرت 2

احساس قدر دانی و حق شناسی را در خود پرورش دهید.این احساسات معنوی ترین عواطفی هستند که می توانند در ما وجود داشته باشند و می تونند بیش از هر وسیله ی دیگری،زندگی ما را بهبود ببخشند.بانگرشی حق شناسانه زندگی کنید.

 

احساس قدرت 3

کنجکاوی را در خود پرورش دهید اگر واقعا می خواهید در زندگی پیشرفت کنید مانند یک بچه کنجکاو باشید.افراد کنجکاو هیچ وقت کسل نمی شوند و زندگی برای آنها به یک مطالعه ی نشاط آور تبدیل میشود.

 

احساس قدرت 4

احساس هیجان و شوق را در خود تقویت کنید.این احساسات میتوانند با قدرت غیر قابل کنترلی که برای پیشرفت هرچه سریع تر زندگی در اختیار ما قرار می دهند، هر چالشی را به یک فرصت استثنایی تبدیل کنند. با استفاده از سیستم فیولوژی بدن خود،شور و هیجان را در خود بوجود آورید: سریع تر صحبت کنید.تصاویر را سریع تجسم کنید و بدن خود را در جهت مورد نظرتان حرکت دهید.

 

احساس قدرت 5

قدرت برق آسای تعهدی که در عزم راسخ شما وجود دارد، سبب میشود به جای ماندن در راه ،درست به هدف بزنید! تنها با وادار کردن خود برای انجام ندادن کاری می توانید عزمی راسخ در خود بوجود بیاورید.

 

احساس قدرت6

نگرشی انعطاف پذیر داشته باشید.توانایی تغییر روش همان عاملی است که پرورش ان تضمینی برای موفقیت شماست. در واقع تمام محتوای پیام ها اقدام ،تنها انعطاف پذیری بیشتر است. در زندگی با شرایطی مواجه میشوید که قادر به کنترل آنها نیستید. توانایی شما در انعطاف پذیری بیشتر در اصول زندگی، در معنایی که به هر چیز نسبت می دهید و در اعمالتان ،علاوه بر ایجاد نشاط در شما، موفقیت یا شکست شما را در دراز مدت تعیین میکند.

 

احساس قدرت 7

دائما اعتماد بنفس داشته باشید.اگر در گذشته در کاری موفق بوده اید ،بازهم میتوانید ان را انجام دهید.علاوه برا آن ، از طریق نیروی ایمان می توانید احساس اطمینان خود را حفظ کنید. به جای اینکه منتظر باشید که احساساتی که سزاوار آنها هستید،ناگهان در آینده ای دور به سراغتان بیایند، آنها را همین حالا تصور و به آنها اطمینان کنید.

 

احساس قدرت 8

احساس شادی عزت نفس شما را افزایش می دهد،زندگی را پر نشاط تر میکند و باعث ایجا شادی بیشتر در اطرافیان تان میشود. شادی به معنای سبک سری یا دیدن دنیا با عینک خوش بینی و انکار چالش های موجود نیست بلکه به این معناست که شما بسیار هوشیار هستید، چون می دانید که اگر زندگی تان با شادی و امیدهای مثبت همراه باشد،با قدرتی بسیار که به اطرافیانتان منتقل می شود،می توانید بر هر مشکلی که در آینده با آن مواجه می شوید،غلبه کنید.

 

 

احساس قدرت 9

بارور ساختن احساس سر زندگی بسیار ضروری است.اگر مراقب سلامتی خود نباشید لذت بردن از احساسات تان بسار دشوار می شود.بر عکس، چیزی که اکثر مردم به آن اعتقاد دارند،نشستن موجب ذخیره ی انرژی نمی شود.سیستم عصبی انسان برای دریافت انرژی باید تحرک داشته باشد. با تحرک اکسیژن در سیستم های بدن شما جریان میابد و این امر سطح بالای سلامت جسمانی ئ حس سر زندگی را که به آن نیاز دارید تا چالشها را به فرصت تبدیل کنید، بوجود می آورد.

 

احساس قدرت 10

به اعتقاد من هیچ احساسی غنی تر از از حس کمک به دیگران نیست: این احساس که وجود شما به عنوان یک انسان، نحوه ی گذراندن زندگی تان، حرفهایی که زده اید و کارهایی که کرده اید،به گونه ای عمیق و معنادار، زندگی دیگران را تحت الشعاع قرار داده است،اوج موهبت زندگی است.راز زندگی در بخشش است.

 

منبع:کتاب ۳۶۵گام تا موفقیت از آنتونی رابینز

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 13:57  توسط یلــدا م  | 

بياموزيم كه...

 

بياموزيم كه:

1.     با احمق بحث نكنيم و بگذاريم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي كند.

2.     با وقيح جدل نكنيم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روح ما را تباه مي‌كند.

3.     از حسود دوري كنيم چون اگر دنيا را هم به او تقديم كنيم باز از زندان تنگ حسادت بيرون نمي آيد.

4.     تنهايي را به بودن در جمعي كه ما را از خودمان جدا مي کند، ترجيح دهيم.

5.     از «از دست دادن» نهراسيم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است.

6.     بيشتر را بر کمتر ترجيح ندهيم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباري است.

7.     کمتر سخن بگوييم که بزرگي ما در حرفهايي است که براي نهفتن داريم، نه براي گفتن.

8.     از سرعت خود بکاهيم، که آنان که سريع تر مي دوند، فرصت انديشيدن به خود نمي دهند.

9.     ديگران را ببينيم، تا در دام خويشتن محوري، اسير نشويم.

10.   از کودکان بياموزيم، پيش از آن که بزرگ شوند و ديگر نتوان از آنان آموخت...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 14:1  توسط یلــدا م  | 

ما آزادیم...

 

 

مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید . مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد. چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس . صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت . سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او . آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .

پائولو کوئیلو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 19:28  توسط یلــدا م  | 

نکات قابل تامل درباره فقر

 

فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛

فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛

فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛

 فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما از تاریخ کشورت هیچی ندونی؛

فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛

فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه؛

فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛

فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و گرسنگی و درموندگی همسایه بغلیت رو ندونی

فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛

فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛

فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛

فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی؛

فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛

فقر اینه که به زنت بگی کار نکن، ما که احتیاج مالی نداریم؛

فقر اینه که همه جا شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛

فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی  های تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛

فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه؛

فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 10:33  توسط یلــدا م  | 

سال نو...

 
 

 

سلام دوستای گلم

سال نو مبارک

امیدوارم که سال 1390 هم جز یکی از سال های پربرکت برامون باشه...و زندگی همیشه به کاممون شیرین بشه و هیچ وقت تو زندگی احساس حقارت بهمون دست نده ...

موقع دعا منو یادتون نره....

شاد باشید و سرزنده و لبتون همیشه خندون...

 

هميشه صبحگاهي هست كه در آن زندگي به ما فرصتي دوباره مي دهد

 تا كارهاي خوبي انجام دهيم.

رنگ  سبز، رنگ بودن، گرمي، آرامش، مهرباني و دعوت كننده است.

 

رنگي كه خداوند با طيف بسيار گسترده اي آن را در جاي جاي طبيعت گسترده است و اين گستره زيبايي، پيام آور آرامش و سلامتي است.

 

مانوس شدن با اين مخلوقات زيباي بي كلام، بسيار لذت بخش خواهد بود.

 

انرژي دهنده اي كه توقع و انتظارات عصبي ندارد و شما را نمي آزارد    ، با شما مهربان است و همراه سكوتش دريايي از آرامش را به شما هديه مي كند.

 

*مواظب گلها باشيد*
 
 
 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 10:38  توسط یلــدا م  | 

وین والتر دایر...

 

دنیا مانند پژواك اعمال و خواستهای ماست. اگر به جهان بگویی: "سهم منو بده..."

دنیا مانند پژواكی كه از كوه برمی گردد،

به تو خواهد گفت: "سهم منو بده..." و تو در كشمكش با دنیا دچار جنگ اعصاب می شوی.

اما اگر به دنیا بگویی: "چه خدمتی برایت انجام دهم؟..."

دنیا هم بتو خواهد گفت: چه ؟  خدمتی برایتان انجام دهم؟

هر كس به دیگری زیانی برساند و یا ضربه ای به كسی بزند، بیشترین زیان را خود از آن خواهد دید،

چرا كه هركس در دادگاه عدل الهی در برابر اعمال ناروای خودش مسؤول است.

به هر كاری كه دست زدید، نیاز به خداوند و خدمت به مردم را در نظر داشته باشید،

زیرا این شیوه ی زندگی معجزه آفرینان است.

درستكارترین مردم جهان بیشترین احترام را بسوی خود جلب شده می بینند،

حتی اگر آماج بیشترین بدرفتاریها و بی حرمتیها قرار گیرند.

تنها راه تغییر عادتها، تكرار رفتارهای تازه است برای آغاز هر تحول در خود،

ابتدا منبع تولید ترس و نفرت را در وجود خود شناسایی و ریشه كن كنید.

از مهم ترین كارهایی كه به عنوان یك آدم بزرگ می توانید انجام دهید،

اینست كه گهگاه به شادمانی دوران كودكی برگردید.

اگر مختارید كه بین حق به جانب بودن و مهربانی یكی را انتخاب كنید،

مهربانی را انتخاب كنید.

انتخاب با توست، میتوانی بگوئی: صبح به خیر خدا جان،

یا بگوئی : خدا به خیر کنه، صبح شده.

به دل خود مراجعه کنید و نسبت به تمام کسانی که در گذشته از دست آنها ناراحت شده اید احساس محبت نمایید

هر جا ناراحت شدید اقدام به بخشش و عفو نمایید. عفو و گذشت پایه بیداری معنوی است.

در غالب هزاران راه، هر روز، عبادت معنویم بخشش عشق است

و نه اینکه یک مسیحی، کلیمی، بودایی یا مسلمان باشم،

بلکه با اعمالم سعی می‌کنم شبیه به مسیح، شبیه به بودا، شبیه به موسی، و یا شبیه به محمد باشم.

آنان که به قضاوت زندگی دیگران می نشینند، از این حقیقت غافلند که با صرف نیروی خود در این زمینه،

خویشتن را از آرامش و صفای باطن محروم می کنند.

اگر شخصیت خود را با فعالیت‌های شغلی خویش می‌سنجید،

پس وقتی كار نمی‌كنید فاقد شخصیت هستید

دروغ انفجاری مهلک است در اعتماد به نفس تو و آینده ای که برای خود خواهی ساخت.

الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی، همدردی کنم.

بیش از آنکه مرا بفهمند، دیگران را درک کنم.

پیش از آنکه دوستم بدارند، دوست بدارم.

زیرا در عطا کردن است که می ستانیم

و در بخشیدن است که بخشیده می شویم، و در مردن است که حیات ابدی می یابیم

 

این نوشته از وین والتر دایر رو خیلی دوس دارم خیـــــــــلی ...

 این نوشت رو اول تئوریش رو یاد بگیرین قشنگ حفظ کنین، بعدا عملیش رو خودتون تو زندگی انجام بدین مطمئنا" نتیجش چیزی خواهد شد که میخوای...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 18:2  توسط یلــدا م  | 

همین امروز...

 

همه ما خودمان را چنين متقاعد ميكنيم كه با ازدواج زندگي بهتري خواهيم داشت،

وقتي بچه دار شويم بهتر خواهد شد، و با به دنيا آمدن بچه‌هاي بعدي زندگي بهتر...

 

ولي وقتي مي‌بينيم كودكانمان به توجه مداوم نيازمندند، خسته ميشويم.

بهتر است صبر كنيم تا بزرگتر شوند.

فرزندان ما كه به سن نوجواني ميرسند، باز كلافه ميشويم، چون دايم بايد با آنها سروكله بزنيم. مطمئناً وقتي بزرگتر شوند و به سنين بالاتر برسند، خوشبخت خواهيم شد.

با خود ميگوييم زندگي وقتي بهتر خواهد شد كه :

همسرمان رفتارش را عوض كند،

يك ماشين شيكتر داشته باشيم،

بچه هايمان ازدواج كنند،

به مرخصي برويم

و در نهايت بازنشسته شويم...

 

حقيقت اين است كه براي خوشبختي، هيچ زماني بهتر از همين الآن وجود ندارد.

اگر الآن نه، پس كي؟ زندگي همواره پر از چالش است.

بهتر اين است كه اين واقعيت را بپذيريم و تصميم بگيريم كه با وجود همه اين مسائل،

شاد و خوشبخت زندگي كنيم.

خيالمان ميرسد كه زندگي، همان زندگي دلخواه،

موقعي شروع ميشود كه موانعي كه سر راهمان هستند ، كنار بروند:

   مشكلي كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم ميكنيم،

    كاري كه بايد تمام كنيم،

    زماني كه بايد براي كاري صرف كنيم، 

    بدهي‌هايي كه بايد پرداخت كنيم و ... 

بعد از آن زندگي ما، زيبا و لذت بخش خواهد بود!

بعد از آنكه همه اينها را تجربه كرديم،

تازه مي فهميم كه زندگي، همين چيزهايي است كه ما آنها را موانع مي‌شناسيم.

اين بصيرت به ما ياري ميدهد تا دريابيم كه جاده‌اي بسوي خوشبختي وجود ندارد.

خوشبختي، خودٍ همين جاده است.

 

پس بياييد از هر لحظه لذت ببريم.

براي آغاز يك زندگي شاد و سعادتمند لازم نيست كه در انتظار بنشينيم:

در انتظار فارغ التحصيلي، بازگشت به دانشگاه، كاهش وزن ، افزايش وزن،

شروع به كار، ازدواج، شروع تعطيلات، صبح جمعه،

در انتظار دريافت وام جديد، خريد يك ماشين نو، باز پرداخت قسطها،

بهار و تابستان و پاييز و زمستان،

اول برج، پخش فيلم مورد نظرمان از تلويزيون، مردن، تولد مجدد و...

 

خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد.

هيچ زماني بهتر از

همين لحظه

براي شاد بودن وجود ندارد.

زندگي كنيد و از حال لذت ببريد.

 

اكنون فكر كنيد و سعي كنيد به سؤالات زير پاسخ دهيد:

پنج نفر از ثروتمندترين مردم جهان را نام ببريد.

برنده‌هاي پنج جام جهاني آخر را نام ببريد.

آخرين ده نفري كه جايزه نوبل را بردند چه كساني هستند؟

آخرين ده بازيگر برتر اسكار را نام ببريد.

 

نميتوانيد پاسخ دهيد؟ نسبتاً مشكل است، اينطور نيست؟

نگران نباشيد، هيچ كس اين اسامي را به خاطر نمي آورد.

 

روزهاي تشويق به پايان ميرسد!

نشانهاي افتخار خاك مي گيرند!

برندگان به زودي فراموش ميشوند!

 

اكنون به اين سؤالها پاسخ دهيد:

نام سه معلم خود را كه در تربيت شما مؤثر بوده‌اند ، بگوييد.

سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع نياز به شما كمك كردند، نام ببريد.

افرادي كه با مهربانيهايشان احساس گرم زندگي را به شما بخشيده‌اند، به ياد بياوريد.

پنج نفر را كه از هم صحبتي با آنها لذت ميبريد، نام ببريد.

 

حالا ساده تر شد، اينطور نيست؟

افرادي كه به زندگي شما معني بخشيده‌اند، ارتباطي با "ترين‌ها" ندارند،

ثروت بيشتري ندارند، بهترين جوايز را نبرده‌اند، ...  

آنها كساني هستند كه به فكر شما هستند، مراقب شما هستند،

همانهايي كه در همه شرايط، كنار شما ميمانند .

كمي بيانديشيد. زندگي خيلي كوتاه است.

و شما در كدام ليست قرار داريد؟ نميدانيد؟

 

اجازه دهيد كمكتان كنم.

شما در زمره مشهورترين نيستيد...،

اما از جمله كساني هستيد كه براي درميان گذاشتن اين پيام در خاطرمن بوديد.

از اعماق درونمان ميدانيم كه

در زندگي چيزي مهمتر از برنده شدن خودمان وجود دارد.

مهمترين چيز در زندگي، كمك به سايرين براي برنده شدن است.

حتي اگر به قيمت آهسته تر رفتن و تغيير در نتيجه مسابقه اي باشد كه ما در آن شركت داريم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 19:54  توسط یلــدا م  | 

Ne mütlü turküm de

 

داشتم به این فکر میکردم که خیلی وقته که من همچین وبلاگی دارم و کتابای مورد مطالعم هم همش در این موارده می تونم چندتا حرف تاثیر گذار بنویسم یانه... فک کردم دیدم هر حرفی که به فکرم میرسه خطاب به یه نفریه...

اصلا هدف از گذاشتن این مطالب تو وبلاگ چیه؟! وب من که 4 5 تا بیشتر بازدید کننده نداره اوناییم که میان همه این حرفارو فوله فولن... سخته بی هدف بنویسی... سخته مخاطب خاصی برا نوشته هات نداشته باشی...این حرفارو میگم و از طرفیم میگم خوب نیست حرفای دل آدم مخاطب دیگه ای جز خودش و خداش داشته باشه...

کمی خیالاتی هستم ولی تخیلی بودن به شرطی خوبه که بدونی خیالاتت روزی  واقعی میشه ...

حرفه چرتیه شدنی نیست البته از منی که این حرف و میزنم بعیده چون خلاف مطالب تو وبمه... ولی یه اعتراف:اینجوری که من میخوام باشم سخته بایــــــد خیلی نمیدونم چی باشی که بتونی کاملا اینارو درک کنی من خوشحالم چون احساس می کنم تونستم خودمرو به درک نصفی از اینا برسونم این روزا  اتفاقایی افتاد که احساس کردم بزرگ شدم البته نه به بزرگی اون که فک کنم بهترین تصمیم رو میتونم بگیرم و درست ترین راه رو انتخاب کنم و ...

الان میدونم که وقتی 14 15 ساله بودم وقتی فک میکردم خیلی میدونم و کسی برخلاف این میگفت اونو دشمن خودم میدونستم و میگفتم فلانی منو درک نمیکنه چقدر اشتباه فکر میکردم امشب جمع زدم دیدم من 2 سال از عمرم در جاهلیت و نادونی گذروندم  حیف شده ... ولی نمیزارم بقیه ی روزای قشنگمم اونجوری بشه...

میگن کسی که از خودش تعریف میکنه آدم مغرورو خود پسند و منمیه... ولی نه اینجوری نیست بعضی وقتا بهتره از خودمون تعریف کنیم حتی بیشتر از اونیم که هستیم بگیم .

اگرم اونجوری نباشیم بخاطر اینکه ضایع نشیم سعی میکنیم هرجور شده خودم رو تا حدودی به اون حد برسونیم...(ایده ی جالبی!)

حتما شده که شنیده باشین بعضیا (خیلیا...) بگن که این دنیا دنیای کوچیکیه! چقدر دنیای کثیفیه ی...! چقدر نامرد...و....

من قبول ندارم این حرفا رو!

اگه این دنیارو نداشتیم دنیای دیگه ای هم در کار نبود

 اگه این دنیارو نداشتیم نمی تونستیم تو دنیای بعدی جایی برای خودمون کرایه کنیم ...

قدر این دنیارو بدونیم چون هرچی تجربست رو اینجا به دست میاریم و هر بلایی هم میخواییم سرش میاریم (از بین بردن قشنگیاش...) تا با کوله باری از تجربه ها به اون دنیا بریم...

 کسی که این همه بد گویی درباره ی دنیا و زندگی میکنه خب طبیعتم حق داره با اینجور آدما را نیاد.... مثلا میگن: من نمیخوام همسر آیندم قد کوتاه تا از خودم باشه!!! برداشت طبیعت از این: همسر آیندم قد کوتاه تر از خودم باشه  ولی وقتی میگیم: من میخوام همسرم قد بلندتر از خودم باشه... چیزی که به گوش  طبیعت میرسه:همسرم قد بلندتر از خودم باشه!!!

زندگی ، دنیا ، طبیعت " نمیخوام "سرش نمیشه....خوب حواستون جمع کن ببین چی از زندگی میخوای؟!

باید یاد بگیرم رگ خواب زندگی رو تو دست بگیرم اون موقعست که همه چیز به مراد دلم خواهد بود% میدونین این حرفا مثل چی میمونه اینکه مثلا این منم، مامانم هم دنیاست ،میخوام درباره ی چیزی نظر بدم

سکانس اول/ من:واااای این چقدر زشته من نمیخوام این اینجوری باشه! عکس العمل مامان: پرو شدیاااا برو ببینم کی از تو نظر خواست....

سکانس دوم/ من:مامان این و اینجوری کنی فک کنم قشنگتر بشه عکس العمل مامان: 1- آره راس میگیا  2-نه من خوب میدونم چیکار دارم میکنم

ترجیح میدم سکانس دوم رو انتخاب کنم چون اونجا احتمال اینکه به چیزی که میخوام برسم به 50 میرسه ولی قسمت اول.... پـــــــــــوچ...حالا چندتا چیز میزم نصیبم میشه....

مطلب بلندی بود فقط این قسمت نصیب یکی از پستای این وب شد...جهت ایجاد نوعی تنوع

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 13:27  توسط یلــدا م  | 

نعمت مختار بودن...

 

"انتخاب"دشوارترین لحظات برای انسان است.

وقتی "لحظه ی انتخاب" فرا میرسد وسوسه ها وتردیدها هم به سراغ تو می آیند،و آن "جلوه"ای را که در یک "برق معنویت"دیده ای، ازنگاهت محو می سازند.

"چگونه بودن"یکی از همین انتخاب های دشوار است.شخصیت تو گاهی در گرو همین تصمیم ها و برگزیدن هاست. این تویی که خمیر مایه ی "هستی"خود را،با دو دست "انتخاب"خویش،شکل میدهی و می سازی.

یک شب،در خلوت خویش،رو به آینه ی حقیقت بنشین و با خودت ،بی واسطه و بی ریا حرف بزن.تو کیستی؟چیستی؟کجایی؟چه می کنی؟چگونه ای؟

تو مختاری،پس ناچار باید انتخاب کنی.بزرگی آدم ها به بزرگی انتخاب های آن هاست.تو میخواهی بزرگ باشی یا کوچک؟

این دیگر با خودتوست،اما این راهم بدان که انتخاب تو همواره با توست،تا ابد،تا همیشه!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 13:17  توسط یلــدا م  |